درسگفتارهای جامعه شناسی فلسفی شناخت (291288 )
For-mystudents.blogfa.com
(2 ) تاریخ شناخت شناسی
*اشاره
دردرسگفتار پیشین ( نک درسگفتار جامعه شناسی وفلسفه شناخت271288 در این وبلاگ)در باره ماهیت فلسفی پرسش از شناخت ، آن گونه که دغدغه فیلسوفان شناخت است ، بحث کردیم.اکنون در ادامه آن بحث به سراغ تاریخ این مباحث می رویم. برای شناخت منظم تر این مباحث لازم است ، دسته بندی از این نظریه ها داشته باشیم .
به این منظور ترجیح این است که کل آرای موجود در این باره را ( وفق کتاب : دیوید هاملین ؛ تاریخ معرفت شناسی ) می توان در قالب چند اپیستمه ( نظام دانایی و دانشی که مبتنی بر پروبلماتیک خاص خود است ؛ یعنی حاوی نوع نگاه و نوع پرسش ها و پاسخ ها و مفروضات منحصر بفرد و متمایز از دیدگاههای پیش و پس از خود است ) مرتب کرد. این کار البته توسط هاملین صورت نگرفته ؛وی تنها بر اساس کرونولوژی ( زمان شناسی تاریخی شکل گیری آرای شناخت شناسی ) به طرح این آرا پرداخته است.
بنابراین طرز کار ما براساس گونه شناسی این اپیستمه ها است.به نظر من این ها عبارتند از : اپیستمه یونانی؛اپیستمه قرون وسطایی؛اپیستمه رنسانسی مدرنیته(فعلا تنوعات درون مدرنیته ای از قبیل : اپیستمه های پست مدرن ؛ لیت مدرن ؛ فمنیستی و مانند آن ها مد نظر نیست. پرداختن به این ها اکنون میسر نیست و متاسفانه! مجال دیگری می طلبد).
**اپیستمه یونانی شناخت : لوگوس افلاطونی و علم ارسطویی ( ایدئالیزم و رئالیزم شناختی)
قلب اپیستمه یونانی ، دو نسخه از شناخت شناسی های سقراطی افلاطونی و ارسطویی است. مشخصه متمایز نسخه اول (سقراطی افلاطونی ) تمرکز ایدئالیستی بر لوگوس ( قدرت تعقل حقیقی و منتظم ) و در نسخه دوم ( ارسطویی ) تمرکز رئالیستی بر علم ( شناخت کامل و منتظم ) است . ایدئالیزم شناختی در اصل ، اصالت دادن به جهان ایده های عقلی و ذهنی مستقل از حس و تجربه انسانی است ؛ اما در نقطه مقابل و رقیب ، رئالیزم شناختی وجود داردکه مبنای آن اصالت دادن به جهان حسی و تجربی در محدوده تعقل انسانی است . به این معنا اپیستمه یونانی شناخت ؛ دو سویه ( ایدئالیستی و رئالیستی ) است.و این دوسویگی هم بر جذابیت وهم بر تکثرگرایی شناختی آن می افزاید( البته برای دانشجویان درس جامعه شناسی فلسفی شناخت این دوسویگی خود حاوی درس های جامعه شناختی ارزنده ای است ؛ مانند تفاوت میان پارادایم های دورکیمی مارکسی با وبری زیملی و با شلری و مانهایمی ؛ که در جای خود به آن ها اشاره خواهیم کرد ) .
با این توضیح مجمل و بدون هرگونه تفصیل زاید و خسته کننده می توان مولفه های اساسی این نوع شناخت شناسی ها را مشتمل بر چند تز کلیدی به شرح زیر دانست.
الف ) نسخه ایدئالیستی سقراطی افلاطونی: ذات ؛ ایده ؛ باور صادق
مولفه های اساسی که شناخت شناسی سقراطی افلاطونی برآن استوار است عبارتند از : ذات ؛ ایده ؛ باور صادق .در چند تز کلیدی زیر نحوه شکل گیری این مولفه ها نشان داده شده است.البته باید به یاد داشت که هر کدام از این تزها خود قابل شرح و بسط هستند ؛ ولی ما ناگزیر به محتوای کلی آن ها بسنده می کنیم.
1.حقیقت ، به عنوان امری ثابت و غیر قابل تغییر ، متشکل از ایده هایی است که مستقل از جهان محسوسات هستند.
2.برای پی بردن به حقیقت امور و اشیاء باید به ذات و کنه آن ها رسید.
3. ابزار پی بردن به حقیقت و ذات چیزها و امورتعقل است و نه حس تجربی .
4.بنابراین موضوع شناخت حقیقی و صادق ، حقیقت و ذات مبنایی امور و چیزها است.
5.اما امور محسوس و تجربی که ناثابت و متغیرند موضوعی برای حدس و گمان و ظن هستند.
6.پس ، شناخت یک باور صادق موجه مستدل است.
7.روح انسانی تنها از طریق آموزشهای ناب و خاص و طاقت فرسا است که می تواند به این شناخت حقیقی نایل شود.
8.روح انسانی در مجموع دارای سه وضع فکری است:شناخت ( که با آن چه "موجودهست" سروکاردارد )؛جهل ( که با آن چه "موجودنیست" سروکار دارد) ؛ و باور ( که به صورت بینابینی میان وضع شناختی و جهل قرار می گیرد).
9. فقط در وضع "شناخت" است که امکان بروز خطا وجود ندارد ، اما در وضع "باور" امکان بروز خطا وجود دارد.
10. این شناخت حقیقی باید به صورت لوگوس (باور صادق موجه مستدل بیان شده در قالب احکام ) تجلی یابد.
ب) نسخه رئالیستی ارسطویی : حس ؛ عقل؛ نظم علی
برخلاف نسخه سقراطی افلاطونی که معروف به ایدئالیزم شناختی است( اصالت دادن به جهان ایده های عقلی و ذهنی مستقل از حس و تجربه انسانی )؛ نسخه رقیب اما نسخه ارسطویی است که با رئالیزم شناختی ( اصالت دادن به جهان حسی و تجربی در محدوده تعقل انسانی ) بیشترمانوس است. تزهای ارسطویی را می توان به صورت مختصر شده آن ( و البته در ادامه تزهای سقراطی افلاطونی به عنوان مکمل شناخت شناسی یونانی ) به شرح زیر مرتب کرد.
11.شناخت در نهایت به معنای دریافت صورت های کلی اشیاء توسط ذهن است .
12.ابزارهای حسی در قالب ادراک حسی صورت های محسوس اشیاء را به ذهن منتقل می کنند.
13.ابزارهای عقلی نیز در قالب ادراک مفهومی صورت های معقول اشیاء را به ذهن ارجاع می دهند.
14.شناخت حسی و عقلی در نهایت امر با کلیات سروکا ردارد؛ و باید در قالب احکام منتظم درکی حسی و مفهومی از این صورت ها را به ذهن منتقل کنند.
15.اساس شناخت نیز درمعنای کامل آن شناخت علمی است؛ شناختی که متضمن نظم مفهومی عقلی علی است.
16.بنابراین هرنوع تجربه حسی که فاقد این نظم باشد؛ شان آن پایین تر از شناخت علمی است.
17.اما شناخت کامل به این معنا هنگامی حاصل می شود که؛بتوان ماهیت حقیقی امور و اشیاء را شناخت ؛ یعنی از طریق تبیین علت آن ها پی به ماهیتشان برد.
***پی نوشت
باکنارهم نهادن ایدئالیزم شناختی افلاطونی در برابر رئالیزم شناختی ارسطویی؛ می توان به چند نکته پی برد.
- هر باوری شناخت نیست؛ فقط و فقط "باورهای صادق موجه مستدل منتظم خطاناپذیر" شناخت هستند .
- شناختهای حسی و عقلی ما در مجموع به ادراک های حسی مفهومی ازجهانهای محسوس و معقول منجر می شوند.
- وظیفه شناختهای حسی و عقلی ؛ پی بردن به ماهیت ذاتی جهان و تبیین علی آن است.
- این وظیفه شناختی بر دوش های لوگوس ( تعقل ) و علم ( تجربه ) است.
دردرسگفتار بعدی ما ضمن ورود به جهان اپیستمه قرون وسطایی خواهیم دید که چه مواجهه ای با این آموزه ها صورت گرفته است( ادامه دارد).
مباحث درسی و کلاسی +گفتگوها و یادداشت ها و نوشتارها : (استفاده با ذکر منبع مجاز است) 