علم ودین : مصاحبه با مجله دانشجویی ارتباطات دانشگاه تهران
سید محمود نجاتی حسینی – مدرس فلسفه علوم اجتماعی/ مدیر بخش جامعه شناسی دین
در موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران
* مطلب زیرمتن گفتگوی درخواستی مجله انجمن علمی دانشجویی ارتباطات دانشگاه تهران – دانشکده علوم اجتماعی به مناسبت نشرویژه نامه "علم ، دین و رسانه" آذر 92 است که در نشریه انجمن علمی ارتباطات دانشگاه تهران) (سال سوم/ شماره 31 / یکشنبه 1 دی 1392 / ویژه نامه اربعین حسینی / صص 23 و 24 (منتشر شده است.
.با توجه به اهمیت این بحث برای دانشجویان کلاسهای "فلسفه علوم اجتماعی" و "جامعه شناسی دین" باز نشر آن انجام می شود امید آن که سودمند واقع شود .
******
سوال 1 : نسبت علم و دین در جامعه مدرن
در این زمینه دست کم می توان از 3 منظر تخصصی قابل مناقشه یاد کرد .
الف) دیدگاه جامعه شناسی دین – معرفت دورکیمی که معتقد است دین علم جامعه سنتی ولی علم دین جامعه مدرن است و لذا قاعدتا به تمایز و گسست دین از علم در مدرنیته قائل است و حکم به این جدایی به نفع علم نیز می دهد.
ب) دیدگاه دوم از ان فلسفه دین – علم است که د رغرب با استقبال شایانی نیز مواجه شده است. این مشرب به 4 نسبت میان علم ودین از تعارض CONFLICT تا تلاقی CONTACT و از تمایزCONTRAST تا تایید CONFIRMATION قائل است.
در این جا نیز می توان ملاحظه کرد که چگونه بین این دو معرفت سازنده فرهنگ ، می توان یک نوع توازی از نوع نوسانی آن برقرار کرد که هم می تواند به تعامل علم ودین در مدرنیته رسمیت دهد و هم به تقابل این دو.
ضمنا باید گفت که در اکثر این متون تخصصی عمدتا به هنگام داوری در باره مزایا و محبوبیت های این دو معرفت فرهنگ ساز رای به نفع علم صادرمی شود تا دین.
به عبارتی این فیلسوفان از دین سنتی می خواهند در خدمت علم باشد. به یک معنای دیگر در فلسفه علم – دین بیش تر دغدغه اصلی علمی دیدن دین مطرح است تا دینی دیدن علم (برخلاف ان چه که اکنون در جمهوری اسلامی ایران زیر لوای استراتژی علم دینی می بینید که بیش ترخادم بودن علم دیده می شود).
پ) و بالاخره باید به دیدگاه سوم اشاره کرد که ناظر به فلسفه علوم انسانی – اجتماعی است.
در این دانش – رشته مهم و جذاب بحث این است که در مدرنیته فرهنگی و جامعه مدرن معاصر شما باید به یک پیوستار منعطف با سناریو های متکثر برای برقراری نسبت میان علم ودین قائل باشید؛
یحتمل شبیه این سناریوها: علم تحلیل گر دین/ دین تایید گرعلم/ علم دینی / دین علمی . به نظر ما این مشرب اخیر حرف های مناقشه بردارتر و قابل تامل تر و نهایتا ارای جدی واقعی (و نه انتزاعی و موهومی و تخیلی ) برای نقد و داوری در خصوص نسبت علم و دین در جامعه مدرن دارد.
)البته ناگفته نباید گذاشت که در جهان اسلام نیز طی 4 دهه اخیر< از مالزی و پاکستان گرفته تا جمهوری اسلامی ایران> راهبردهایی ذیل اسلامی شدن علوم انسانی اجتماعی مطرح شده است که ارزیابی و توصیف آن مجال دیگری می طلبد و از حوصله این سوال هم خارج است(.
سوال2 : ظهورعلم مدرن درایران وتاثیر آن بر دین
در این زمینه که اتفاقا محل نزاع چندین جریان فکری بومی معاصر اعم از سنتی و مدرن و تلفیقی است ( از جمله : روشن گری / روشن فکری دینی ؛ احیاگری دینی ؛ بیداری دینی ؛ سنت گرایی دینی ) و تاریخ چه آن به انقلاب مشروطه 1907 میلادی ایران و دوران مدرنیزاسیون پهلوی های اول و آخر(1925 تا 1979 و نیز دوره سنت گرایی درانقلاب اسلامی 1357 تا کنون) برمی گردد؛
و از منظر دو رویکرد تخصصی به این موضوع ( تاریخ اندیشه HISTORY OF IDEASو جامعه شناسی شناخت SOCIOLOGY OF KNOWLEDGE) نیز مهم است یا باید مهم باشد ؛ به جای بحث از نسبت تاثیر – تاثر، ازنسبت تعامل / تقابل علم و دین درایران معاصر(دست کم نیم سده اخیر) سخن به میان امده است. لذا جا دارد به همین مقوله اندکی اشاره شود تا تاثیرات این دو بر هم و بر جامعه ما بیشتر روشن شود.
می دانیم که طرفین این مباحث اعم از دانشگاهی و حوزوی و اعم از سنتی و مدرن یا پیوندی ( سنتی مدرن یا مدرن سنتی ) [ از سید جمال تا مهندس بازرگان ؛ آیت الله طالقانی ؛ دکتر شریعتی ؛ آیت الله مطهری ؛ دکتر سروش و امثالهم ....] همگی دست کم در این نقطه متفق القول بودند که علم غربی دارای نقاط قوت و ضعف و نیز تبعات مثبت و منفی برای جامعه سنتی – مدرن ما است ؛ یعنی نه یک سره و مطلقا خوب و مطهر است و نه کاملا بد و نا مطهر .
این یعنی این که شما باید تاثیرات علم مدرن غربی بر جامعه ایران را منعطف و چند لایه ببینید و نه یکسویه و جانبدارانه ، خواه موافق مطلق و خواه مخالف مطلق. پس به نظرما لب مطالب اینان را می توان درچند فرض، البته قابل بحث و نقد ،مرتب کرد:
الف) علم غربی جامعه ایران را مدرن کرده است اما سکولاریزم (عرفی گرایی/ دنیوی شدن/ دنیا گرایی البته به معنای درست آن در جامعه شناسی دین – فرایند اجتماعی کاهنده تاثیرات و اهمیت اجتماعی دین درجامعه ) را نیز باب کرده است ؛
ب) علم غربی نه تنها جامعه سنتی را بی هویت کرده است بل دین را نیز تحریف نموده است ؛
پ) علم غربی گر چه نتوانسته است خللی در دین گرایی سنتی ایجاد کند اما یک جامعه سنتی - مدرن را شکل داده است ؛
ت) علم غربی از حسن اتفاق هم زمان به دین گرایی مدرن و اسلام گرایی سنتی دامن زده است.
همان گونه که ملاحظه می شود یحتمل می توان نتایج و تبعات علم غربی وارداتی و حتی نسخه بومی شده ان را به صورت پیوستاری دید که یک وجه آن مدرنیزاسیون و سکولاریزاسیون جامعه است و یک وجه آن نیز دین گرایی مدرن و اسلام گرایی سنتی .و این یعنی همان چند لایه بودن تاثیرات علم مدرن غربی بر جامعه ایران معاصر.
به نظر ما هنوز هم موافقان و مخالفان علم غربی در این قالب مشغول بحث اند و نه فراتر از آن. و این نشان می دهد چگونه یک مساله تاریخی مانند تاثیر علم غربی بر جامعه برای اندیشمندان ما تبدیل به یک مساله اجتماعی مهم شده است ؛ که مع الاسف پاسخ قاطع و صریح و روشنی نیز نیافته است.
سوال 3 : نسبت دین اسلام و جامعه مدرن از منظر معرفت شناسی
اجازه دهید با توجه به دیدگاههای مندرج در پاسخ به سوال اول مقدمتا نکته ای را عرض کنم. نکته این است که برای پاسخ به این سوال هم می توان از ان سه دیدگاه (جامعه شناسی دین- معرفت،فلسفه علم- دین وفلسفه علوم انسانی - اجتماعی) بهره برد و هم به یک دیدگاه تلفیقی و یا متفاوت تر متوسل شد.
در این جا بنده مایلم با استفاده از یک دیدگاه تلفیقی که تا اندازه ای دیدگاهی متفاوت تر در مقایسه با دیدگاههای مذکور نیز هست به این موضوع اشاره ای مختصر داشته باشم .
خلاصه مطلب ما این است که هر چند دین اسلام از یک وجه ، علم تمدن سنتی و کلاسیک اسلامی بوده است ولی درعین حال ( به گواه "تاریخ علم در اسلام" که عمدتا خود غربی ها هم نوشته اند ) جهان اسلام در یک دوره طلایی ورنسانس اسلامی ( یعنی درست در دروه قرون وسطی غربی ! ) که سده های 4 تا 6 هجری قمری ( 10 تا 13 میلادی که مصادف با خیزش های غربی به سمت رنسانس بوده است ) است دارای یک حجم معرفتی از علم طبیعی نیزبوده است ( با دانشمندانی مانند خوارزمی ، خیام ، ابن هیثم، بنو موسی ، ابن سینا ، ابوریحان و.... ) بنابراین می توان شاهد مثال اورد که دین و علم در عصر رنسانس اسلامی به شرح موصوف با هم تعامل و همزیستی مسالمت امیز داشته اند .
به این معنا دست کم در محدوده تاریخی اجتماعی مزبور در جهان اسلام ( از خاورمیانه تا شمال افریقا و به ضمیمه ان اسیای میانه و بخش هایی از اروپای دوره قرون وسطی مانند اندلس یا اسپانیا ) سنت کلاسیک ( با نمایندگی دین ) و مدرنیته کلاسیک ( با نمایندگی علم ) با هم ، معرفتا و تجربتا ، تعامل داشته اند.
البته از این نکته مهم نباید غفلت کرد که ممکن است در شرح نسبت دین و علم در اسلام ، ماهیت و محتوا و جهت گیری و سرشت و سرنوشت هم خوانی معرفتی با هم زیستی تجربی متفاوت باشد ،یعنیدرانتولوژی ( هستی شناسی ) و اپیستمولوژی ( شناخت شناسی ) دین جهان بینی خاصی داشته باشد و علم نیز به هم چنین. اما در عمل و به صورت تجربی این دو بتوانند هم دیگر را تحمل کنند و به همزیستی برسند.
به طور خلاصه به نظر ما نقاط اشتراک علم و مدرنیته و دین در جهان اسلام کم نیست ، هر چند نقاط افتراق نیز جدی هستند و مهم. اما در عمل همان گونه که گفتیم این ها تاریخا در یک دوره تاریخی اجتماعی مهم با هم به یک تفاهم می رسند.
پس این تفاهم علم و دین و سنت دینی و مدرنیته عرفی تجربه اجتماعی خوبی باید باشد. می ماند روایت تعامل یا تقابل این دو در دوران معاصر و در به اصطلاح مدرنیته متاخر یعنی سده 21 میلادی .دراین زمینه نکته دیگری که باید به این موارد افزود این است که قرائت ها از دین و حتی علم تعیین کننده نحوه نسبت بین علم و دین و مدرنیته و سنت اند.
به این معنا وقتی ما پرسش می کنیم که دین اسلام و جامعه مدرن چه نسبتی می توانند با هم داشته باشند این نسبت نمی تواند ذاتی و لایتغیر و نا منعطف فرض شود. باید دید ما از کدام اسلام و کدام مدرنیته و کدام علم حرف می زنیم.
به این معنا قرائت مدرن از اسلام ان را با مدرنیته سازگار می بیند اما قرائت بسیار سنتی از دین ، اسلام را با مدرنیته ناسازگار می داند . مثلا از دیدگاه سلفی گری عربی – افغانی – افریقایی – پاکستانی (وهابیزم ، طالبانیزم ،القاعده ایزم، بوکوحرامیزم و امثالهم و متاسفانه برخی نسخه های سنت گرایی خشکه مقدس بومی ) اسلام با مدرنیته بالذات معرفتا و تجربتا نا هم خوان و ناساز گار است .
حال ان که برای دین گرایان مدرنی و مدرن گرایان دینی ( بخوانید مسلمان مدرن و مدرن مسلمان) چنین ناسازگاری یا نیست و یا کمینه است و لذا اصلا نباید ان را مساله محسوب کرد. برای مثال می توان به استفاده بی حد و حصر مسلمانان مدرن و مدرنان مسلمان از فضا و محصولات رسانه مجازی و اینترنتی ( به عنوان ممثل مدرنیته متاخر و نماد مدرنیته بسیار پیشرفته ) از موبایل تا ماهواره و بلوتوث و شبکه های اجتماعی و تبلت و پاد کست و آی پد و امثالهم یاد کرد که همگی در خدمت مردم جهان اسلام است.
حتی امروزه وجود دین رسانه ای media religionو رسانه دینی religious media ( دین اینترنتی – مجازی و تفرعات ان ) گواه خوبی برای نشان دادن این نوع هم خوانی معرفتی و هم زیستی تجربی میان دین و مدرنیته در جهان اسلام در هزاره سوم میلادی است (البته نقد و داوری در باره بحث درست و البته علمی آسیب شناسی دین رسانه ای / رسانه دینی خارج از مرزهای این سوال است و فرصت دیگری می طلبد).
سوال 4 : آیا می توان جامعه شناسی اسلامی را پذیرفت ؟
ببینید درهمین ابتدا ( وفق قاعده طلبگی : "حسن السوال نصف الجواب"! ) باید عرض کنم که پاسخ به این سوال ان هم با قید دو فوریتی ! " می توان" و " پذیرفت" خود جای سوال دارد!
به نظر ما قید منطقا مناسب برای این نوع سوالات معرفتی – اجتماعی – عقیدتی استفاده از واژه هایی مانند " منطقا ممکن " و "معرفتا محتمل" و "تجربتا مطلوب " است.پس یک سوال مبنایی قاعدتا باید این گونه باشد : " ایا جامعه شناسی اسلامی منطقا ممکن و معرفتا محتمل و تجربتا مطلوب است"؟.
اما پاسخ به این سوال هم به تنهایی ازعهده یک نفر بر نمی اید و لازمه ان هم ، فقط هم اندیشی متخصصان فلسفه علوم انسانی اجتماعی است ولا غیر.اما بحث مزبور مقدماتی مهم ومناقشه بردار دارد که بنده امیدوارم بتوانم دست کم ان هارا خوب طرح کنم .این ها عبارتند از:
الف) امکان منطقی – معرفتی طرد علم غربی و فلسفه آن ؛
ب) امکان منطقی – معرفتی پذیرش علم بومی و فلسفه آن ؛
پ) چرایی ضرورت داشتن یک علم دینی ؛
ت) چگونگی تولد یا تولید یک علم انسانی اجتماعی اسلامی .
در بحث ازاین مقدمات چند مفروض می توان داشت:
اول) طرد علم غربی با توجه به جهان گیری وکاربردی بودن ومونوپولی معرفتی آن به این راحتی وسادگی، نه منطقا ممکن است و نه اجتماعا مقدور و نه معرفتا مطلوب و نه عقلا معقول .
دوم) پذیرش علم بومی اما به همین دلایل لازم و ضروری است منتهی مشروط به تعریف درست و مناسب از بومی کردن و بومی شدن و این که بتوان علم بومی را نه به عنوان جای گزین و یا جای نشین برای علم غیر بومی که به عنوان هم نشین با علم غربی تصور کرد ان هم برای یک رقابت معرفتی درست و نه یک نزاع سیاسی معطوف به قدرت .
سوم) در تولید و تولد علم بومی یقینا معارف دینی به عنوان معارف بومی می توانند نسخه خاصی از علم بومی را ذیل عنوان علم دینی آن هم به عنوان رقیب معرفتی ایجاد کنند .
چهارم)با فرض توفیق و قرین به مطلوب بودن علم بومی و علم دینی ، ان گاه پذیرش علم انسانی اجتماعی بومی و به تبع دینی و نحوه ظهور و بروز آن متصور خواهد بود. حتا اجازه دهید از یک زوایه دیگر نیز به این مساله مهم محل بحث خصوصا مساله جامعه شناسی اسلامی توجه کنیم.
می دانیم که اکنون به برکت فربه شدن علوم اجتماعی ما با مجموعه مطالعاتی در زمینه دین شناسی مواجهیم که دانش ما را نسبت به مقوله معرفتی – عقیدتی- اجتماعی دین religion و تدین religiosity گسترانیده است.
به عنوان نمونه ما شاهد وجود ادبیات غنی در باره جامعه شناسی دین sociology of religion ( نگاه اجتماعی به پدیده های دینی)،جامعه شناسی دینی religious sociology (نگاه دینی به پدیده های اجتماعی ) و نهایتا جامعه شناسی اسلام sociology of Islam( نگاه جامعه شناختی به اسلام و مسلمانی و مسلمانان) هستیم.
مناسب است موقتا ( دست کم فعلا با توجه به مقتضیات معرفتی اجتماعی و تاریخی که داریم ) و دست به نقد از نتایج دین شناسی های رایج علوم اجتماعی ( که غربی می دانیم یا می نامیم ) نظیر این سه دانش - رشته ، برای حل برخی مسایل معرفتی اجتماعی بومی استفاده کنیم .
امیدوارم در این باره هم، هم اندیشی هایی داشته باشیم برای این که نشان داده شود تا کجا و چگونه می توان از این داشن رشته ها ی دین شناختی متعارف در حل و فصل مسایل بومی استفاده کرد.
مباحث درسی و کلاسی +گفتگوها و یادداشت ها و نوشتارها : (استفاده با ذکر منبع مجاز است) 